مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
بی قرار تر از روزهای بی قرایریم .خیلی وقت بود که پناهی نخوانده بودم . خیلی وقت بود که دیگر نمی خواستم چیزی بنویسم خیلی وقت بود
خیلی وقت است تو را از یاد برده ام و در این تاریک دنیا ماوا گزیده ام.رفتم کویر که آرامش بگیرم دچار بیکران کویر شدم خوابم گرفت یادم نیست .فراموش کرده ام ! نمی دانم شاید :
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
دنبال هیچ نیستم . خوابم می آید ای مردم بگذارید تنها بخوابم نه همخوابه ای می خواهم که هوس بخشد نه ساعتی که مرا بیدار کند و نه تختی که این جنازه ی هوشیار را بر آن اندازم!
ساعت حدود 2 شب بود خسته کنار پنجره نشسته بودم آرام آرم شعر فرهاد رو زمزمه می کردم و سعی داشتم ستاره عیوق را بیابم !
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ْْْروز یکشنبیه من جدول نیم تموم
همه خونهاش سیاه توی خونه
جغده شوم
صفحه کهنه یاداشت های من
گفت و شنبه روز میلاد من
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابر که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروبه سه شنبه خاکسری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامیه من
روز چهار شنبه من
هه وقته خوشبختیه ما
وقت گندیدن من
وقت جون سختیه ما
عصر پنجشنبه امد
مثله سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر
بمیر
کنار هجوم بیکران شب میان خستگی جان و تنم دراز کشیدم . برای یک لحظه به هر آنچه که بر من گذشت اندیشیدم و بی هوا با صدای بلند خندیدم ،به حال خودم آری ! به حال خودم گریستم به حال خود رشک بردم به حال انسانها ، آنانی که ماندن و تحملم کردند
دلم می خواست در زمان نباشم دلم می خواست هیچ گاه فلسفه نمی خواندم دلم می خواست درد نمی کشیدم دلم می خواست ابله محض بودم. بی اندیشه برخاستم رفتم سراغ شیشه ی شراب سه ساله زندگیم سر کشیدم آنقدر که دیگر زمان معنای نداشت آنقدر که درد معنای نداشت و نه فلسفه . . .
خوابم برد ! خواب دیدم ومن این بار تمام زندگیم را در خواب ، دیدم !
وای بر من ! وای بر من
این با ر کدامین می را بنوشم که سکر زندگانیم در خواب باشد و راهی برای گریز . . .
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
............................................................................................................
برای تو ننوشته ام !این بار فقط برای خودم نوشتم برای همه مدتی که سکوت کردم حتی واژه ای به زبان نیاوردم و برای تنهاییم . . . .