من: حافظم کو !

تو اون رو بر داشتی ؟

من با حافظ  تو چی کار دارم ؟

من: ندادیش مرغت بخوره؟

مرغ من تهوع سارتر می خوره !

من: هوا سرد نمی خوای اوجاقو الو کنی؟

زمستون کیو دیدی اوجاق الو کنه ؟

من: ها ! یادم نبود ما توی ماه برف، توی دلامون کوره روشن می کنیم .

من: میدونی اگه برف بیاد دنیا چه شکلی می شه ؟

هان ؟

من: هیچی نمی شه ! فقط آدما یخ می زنن !

تو دیونه ای؟

من: تو چی؟

چند بار بهت گفتم با سوال سوالم رو جواب نده ؟

من: آخ اگه بدونی کلم داره ورم می کنه اونقدر که همین روزاست که منفجر بشه

چرا اون شب حرف دلت رو بهم نگفتی !توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچ!

من: می دونی ما آدما چرا باید حقیقت رو نشخوار کنیم ؟

نشخوار کنیم؟؟؟

من: آره چون اگه این کارو نکیم از بلعیدن حقیقت خفه می شیم !

خوب بشیم !

من: آره خوب که خفه بشیم !

خوب اون موقع می میریم !

من: آره می میریم

من: امشب واسه من ستار می زنی؟

کوک نیست ! ناکوک

من: من کوکش می کنم تو برام بزن

برام بخون و بزن

برام بخون و بزن

برام بخون و بزن

 چندان که گفتم غم با طبیبان    درمان نکردند مسیکن غریبان

.

.

.