نا گفته هايم ...
من حرف هايي دارم كه شنيدنشان درد محض است و گفتنشان همچون خاري من است
من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
آنجا كه خامم ، متولد مي شوم و رشد مي يابنم ، مرا مي گويند خداوند ي است كه اگر او را نپرستي تو را در آتش خواهد سوزاند !
تصورم در كودكي از خدايم چه بود ، جز خدايي كه مردم را به سيخ مي كشيد و مي سوزاند !
هيچ گاه نتوانستم بپذيرم كه پدران و مادران ما ، آدم و حوايي بودند ، زماني كه آفريده شدند پستي كردند و ما را نيز به پستي كشاندند !
تمام دوران كودكيم به دنبال نظريه داروين به دور محوري، بد سگال و بد انديش به نام معلم مي چرخيد و مرا بانگ مي داد كه اگر جز اين باشد كافري !
مرا ارث رسيد دين و ايمانم !
مرا گفتند كه زاري كن براي حسين
مرا گفتند بپوشان خودت را ز چشم ناپاك مرد
مرا گفتند قرآن بخوان تا به نور چشمانت بيافزايد
مرا گفتند انديشه ها ي خفقان بارشان
آيا نمي انديشيدند كه اگر حسين آزاد مرد بود ديگر گريه هاي ما براي او چه سودي خواهد داشت ؟؟
آيا نمي انديشيدند كه چقدر زنانمان را بپو شانيم تا مردانمان پاك سيرت شوند ؟؟
آيا نمي انديشيدند كه حقيقتي در اين كتاب بايد باشداما از آن جهت استفاده مي كنيم كه به سوي چشمانمان بيافزايد و ما را از زهر چشم ها و بلا ها به دور نگه دارد و خدا پناه جوانانمان باشد !!
اين است ايمان ما : « قرآن را عين كلام خدا مي دانند و حاضر به تفسير و تأويل آن نيستند »
آن روزها كه همين اروپايياني كه ما در برابرشان خاري بيش نيستيم ، جواب سؤال هايشان را جز در كتاب مقدس و منطق ارسطويي نمي يافتند و اگر كسي در غير اين ها به دنبال جواب بود ، تكفيرش مي كردند با طعم تلخ تفتيش عقايد !!!!!!
آري آن روز كه اندازه ارتفاع درختي را در كتاب ارسطو جست و جو مي كردند ؛ جواني فرياد زد كه چرا با اين همه و جست و جو كه بي نتيجه است باز هم خود دست به تجربه نمي زنيد اين بار هم طعم تلخ مرگ را به جوان نيك انديش چشاندند !
آن روز كسي از انديشه هاي محكم و استوار ما كه ريشه در فرهنگ و تمدن غني ما دارد ، سخني به ميان نياورد ، انديشه هايي كه ما را به پندار نيك ، گفتار نيك و كردارنيك دعوت مي كرد .
اما امروز چه ؟ همين مسيحيان قرون وسطي اي هزار سال از ما جلوترند و در ايمان استوارتر و در مكتب و ايمان ما بويي از پندار ، گفتار و كردار نيك نمي آيد !
تقصيررا به گردن كه بياندازم ، شما را به خداوندگارتان قسم ، يكي بيايد و بگويد تقصير كيست اين همه مصيبت و بدسگالي و بدانديشي ؟
نمي گوييم تقصير دولت است و عالمان دين بلكه مي گويم مقصر كساني هستند كه قبول كردند كه به زيرسلطه شمشير زهر آلود ظلم روند كه نه بخوانند نه بشنوند و نه بيانديشند.
آري اينجاست كه بايد گفت خلايق هر چه لايق ... !
نمي دانم !
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كارفروبسته ما بگشايند؟
آن روز كه خيام از نا آمدگان سخن بميان آورد و گفت :
نا آمدگان اگر بدانند كه ما از دهر چه مي كشيم نايند دگر
ايشان امروز را هم ضمانت مي كرد و من ستايش مي كنم و مي گوييم كه اي ناآمدگان جهاني در پيش رو داريد كه مردمانشان به ناني خشك ، سير و به دلقي كهنه راضي كه مبادا بيانديشند كه دچارشك و گناه شوند !
امروز من بي اعتقاد و بي اعتمادم به هر آنچه كه به خوردم دادند از خرافه پرستي به نام دين و بي عدالتي به نام خدا وسكوت درمقابل ستم !
من به نميدانم ها و بي اعتفادي هاي خود ايمان دارم وبه ايمان آنها كافرم وفقط مي دانم ، خدايي كه امروز به آن رسيده ام هزاران بار بزرگ تر و وسيع تر از درك خداي آن ها است .
هميشه ميگويم آنجا كه نقطه پايان است شايد شروع انديشه هاي تابناكی باشد كه مااز آن بي خبريم .
...
گوشه ای از دست نوشته هایم