پرونده:Economist-Batebi.jpg

 

چشم دل مي ترسد از فصل زمستان شما

از شكايت هاي باد و سوز طوفان شما

اي خيانت پيشه گاه دست شما راخوانده ام

من كه عمري آشنا هستم به شيطان شما

نقش شلاق ستم بر پشت من جا مانده است

كي فراموشم شود شبهاي زندان شما

من نمي خواهم بيان گرد تنهايي شوم

تا كه زخمي گردم از خار بيابان شما

عاقبت آغازتان روزي به آخر ميرسد

من هميشه منتظر هستم به پايان شما

جاوید باد راه آنانی که برای آزادی وآگاهی از جسارت و شجاعت تا پیراهن خونین یکه و تنها به ناکجا آبادی ها عروج کردند . . .