بوی غم
این سرزمینی که بوی غم می دهد
این،جا پای گنه کرده گان روز های قبل
ما نیز پای بر جا پای آنان می گذاریم
این تفرج عمیق
این یادگاری سال های بی انتها
وای وای ...
این سرزمین هیچ جایش سرای من نیست
من دلتنگ تر از دلتنگی های عصر جمعه ام
اندیشه ام بوی درد شب های بیداریم میدهد
این تنهایی که گه گداری
میهمان سفره دلهایتان می شود
این درد های که هیچ از آن سخن نگفته ام
هیچ همسفری از آن خبر نجسته است
بوی غم می دهد
بوی تازه ای نیست
عطر غم یادگار
دردواره های من اند . . .
گوشه ای از دست نوشته هایم
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:38 توسط مهسا
|