X
تبلیغات
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است

طبیب درد بی درمان کدامست رفیق راه بی پایان کدامست

اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدامست

چراغ عالم افروز مخلد که نی کفرست و نی ایمان کدامست

پر از درست بحر لایزالی درونش گوهر انسان کدامست

غلامانه است اشیاء را قباها میان بندگان سلطان کدامست

یکی جزو جهان خود بی مرض نیست طبیب عشق را دکان کدامست

خرد عاجز شد اندر فکر عاجز که سرکش کیست سرگردان کدامست

بت موزون به بتخانه بسی جست که موزونات را میزان کدامست

چه قبله کرده ای این گفت و گو را طلب کن درس خاموشان کدامست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:42  توسط مهسا  | 

                                                                                                        

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
 هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است

اخوان ثالث

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:42  توسط مهسا  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

آری زمستان است . . .

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:18  توسط مهسا  | 

امروز ماوایی جستم در آغوش دیرینه یارم که سرمایم را گرما بخشید  آنقدر که وجود یخ زده ام آب شد و قطره قطره چکید . .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:58  توسط مهسا  | 

دچار تنهایي مرموزي شده ام نمي دانم تلخ است يا شيرين اما هرچه هست در درونم رخنه كرده است !

دچار سرماي زمستاني شده ام  اما غريب در حالي كه متولد شدم در ماه سرد زمستاني !

دچار دردي شده ام كه اگر تمام طبيبان دنيا جمع شوند نتوانند درمانم كنند !

دچار چروكي انديشه و خمودگي دل و خستگي تن شده ام  !

كجا است آن نظر كرده كه نجاتم دهد از اين سرما !

 گوشه ای از دست نوشته هایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:36  توسط مهسا  | 

چو بيد بر سر ايمان خود مي لرزم  !

من حرف هايي دارم كه شنيدنشان درد محض است و گفتنشان همچون خاري من است

من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر     من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

 

آنجا كه خامم ، متولد مي شوم و رشد مي يابنم ، مرا مي گويند خداوند ي است كه اگر او را نپرستي تو را در آتش خواهد سوزاند !

تصورم در كودكي از خدايم چه بود ، جز خدايي كه مردم را به سيخ مي كشيد و مي سوزاند !

هيچ گاه نتوانستم بپذيرم كه پدران و مادران ما ، آدم و حوايي بودند ، زماني كه آفريده شدند پستي كردند و ما را نيز به پستي كشاندند !

تمام دوران كودكيم به دنبال نظريه داروين به دور محوري، بد سگال و بد انديش به نام معلم مي چرخيد و مرا بانگ مي داد كه اگر جز اين باشد كافري !

 

مرا ارث رسيد دين و ايمانم !

مرا گفتند كه زاري كن براي حسين

 مرا گفتند بپوشان خودت را ز چشم ناپاك مرد

مرا گفتند قرآن بخوان تا به نور چشمانت بيافزايد

مرا گفتند انديشه ها ي خفقان بارشان

آيا نمي انديشيدند كه اگر حسين آزاد مرد بود ديگر گريه هاي ما براي او چه سودي خواهد داشت ؟؟

آيا نمي انديشيدند كه چقدر زنانمان را بپو شانيم تا مردانمان پاك سيرت شوند ؟؟

آيا نمي انديشيدند كه حقيقتي در اين كتاب بايد  باشداما از آن جهت استفاده مي كنيم كه به سوي چشمانمان بيافزايد و ما را از زهر چشم ها و بلا ها به دور نگه دارد و خدا پناه جوانانمان باشد !!

اين است ايمان ما : « قرآن را عين كلام خدا مي دانند و حاضر به تفسير و تأويل آن نيستند »

آن روزها كه همين اروپايياني كه ما در برابرشان خاري بيش نيستيم ، جواب سؤال هايشان را جز در كتاب مقدس و منطق ارسطويي نمي يافتند و اگر كسي در غير اين ها به دنبال جواب بود ، تكفيرش مي كردند با طعم تلخ تفتيش عقايد !!!!!!

آري آن روز كه اندازه ارتفاع درختي را در كتاب ارسطو جست و جو مي كردند ؛ جواني فرياد زد كه چرا با اين همه و جست و جو كه بي نتيجه است باز هم خود دست به تجربه نمي زنيد اين بار هم طعم تلخ مرگ را به جوان نيك انديش چشاندند !

آن روز كسي از انديشه هاي محكم و استوار ما كه ريشه در فرهنگ و تمدن غني ما دارد ، سخني به ميان نياورد ، انديشه هايي كه ما را به پندار نيك ، گفتار نيك و كردارنيك دعوت مي كرد .

اما امروز چه ؟ همين مسيحيان قرون وسطي اي هزار سال از ما جلوترند و در ايمان استوارتر و در مكتب و ايمان ما بويي از پندار ، گفتار و كردار نيك نمي آيد !

تقصيررا به گردن كه بياندازم ، شما را به خداوندگارتان قسم ، يكي بيايد و بگويد تقصير كيست اين همه مصيبت و بدسگالي و بدانديشي ؟

نمي گوييم تقصير دولت است و عالمان دين بلكه مي گويم مقصر كساني هستند كه قبول كردند كه به زيرسلطه شمشير زهر آلود ظلم روند كه نه بخوانند نه بشنوند و نه بيانديشند.

آري اينجاست كه بايد گفت خلايق هر چه لايق ... !

نمي دانم !

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند      گره از كارفروبسته ما بگشايند؟

آن روز كه خيام از نا آمدگان سخن بميان آورد و گفت :

نا آمدگان اگر بدانند كه ما           از دهر چه مي كشيم نايند دگر

ايشان امروز را هم ضمانت مي كرد و من ستايش مي كنم و مي گوييم كه اي ناآمدگان جهاني در پيش رو داريد كه مردمانشان به ناني خشك ، سير و به دلقي كهنه راضي كه مبادا بيانديشند كه دچارشك و گناه شوند !

امروز من بي اعتقاد و بي اعتمادم به هر آنچه كه به خوردم دادند از خرافه پرستي به نام دين و بي عدالتي به نام خدا وسكوت درمقابل ستم !

من به نميدانم ها و بي اعتفادي هاي خود ايمان دارم وبه ايمان آنها كافرم وفقط مي دانم ، خدايي كه امروز به آن رسيده ام هزاران بار بزرگ تر و وسيع تر از درك خداي آن ها است .

هميشه ميگويم آنجا كه نقطه پايان است شايد شروع انديشه هاي تابناكی باشد كه مااز آن بي خبريم .

...

 گوشه ای از دست نوشته هایم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:59  توسط مهسا  |