تنها بود و خسته و زمستانی پیاپی جانش را منقبض می کرد
با او زیستم و تنهاییم را معنا کرد . . .
جاویدان اندیشه اش !
وهم
کهکشان کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانه ام ؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام ؟
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟. . .
کاش هر گز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم !!
کاش !
هر کس با هیولا میجنگد باید مراقب باشد در طول این نبرد ،
خودش به هیولا تبدیل نشود . اگر زیاد در ورطه ای خیره شوی ،
آن ورطه هم به تو خیره خواهد شد .
<نیچه>
بسیار خیره شدم و ار زمان جا ماندم اکنون هیولایی به سان انسان هستم که درد را زندگی را عشق را زمان را یک جا میان همه اندیشه هایم بلعیده ام
گفته بودی باید حقیقت را نشخوار کنم چرا که از بلعیدن یک جای آن خفه خواهم شد اما توان نشخوار را هم ندارم و انگار دچار مرگ تدریجی شده ام
و ای انسان
ای سراسر درد
ای سراسر عصیان
تا به کجا باید انسانیت را بر این جنازه هشیارم حمل کنم
و چه سنگین باریست
و سرانجام همین جاست
خدایت
رستاخیزت
یعنی
انسانیت . . .
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
و این است آخرین سخنم . . .
پروردگارا به من دلی فراخ عطا کن تا ببخشم ؛ بخشش روحم از بند آزاد می کند و چشمم به عشق می گشاید.
نوری بر قلبم بتابان که چون تو ، همه را دوست بدارم.
عشقی به من بده که چون از آن هدیه دهم ، باز بیشتر شود.
خــانــه ام چنان ســبــز کن ، تا درختی شود با انبوهی برگ و شاخه ، که همه ی فکر ها ، عشق ها ، زبان ها ، نگاه ها ، دین ها ، از کویر تا جنگل ، از کوهستان تا دریا ، از زن تا مرد ، از پیر تا کودک را در آغوش گیرد.
با بخشش بدی ها از خاطرم پاک کن ، با عشق دلم استوار کن ، تا این بار صبوری هایم به سبزی پایان گیرد ،
و استقامتم ، قامت خمیده ی میهن کهنسالم را چون جوانی برنا ، افراشته سازد.
http://pesaremamooli.persianblog.ir/
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
بی قرار تر از روزهای بی قرایریم .خیلی وقت بود که پناهی نخوانده بودم . خیلی وقت بود که دیگر نمی خواستم چیزی بنویسم خیلی وقت بود
خیلی وقت است تو را از یاد برده ام و در این تاریک دنیا ماوا گزیده ام.رفتم کویر که آرامش بگیرم دچار بیکران کویر شدم خوابم گرفت یادم نیست .فراموش کرده ام ! نمی دانم شاید :
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
دنبال هیچ نیستم . خوابم می آید ای مردم بگذارید تنها بخوابم نه همخوابه ای می خواهم که هوس بخشد نه ساعتی که مرا بیدار کند و نه تختی که این جنازه ی هوشیار را بر آن اندازم!
ساعت حدود 2 شب بود خسته کنار پنجره نشسته بودم آرام آرم شعر فرهاد رو زمزمه می کردم و سعی داشتم ستاره عیوق را بیابم !
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ْْْروز یکشنبیه من جدول نیم تموم
همه خونهاش سیاه توی خونه
جغده شوم
صفحه کهنه یاداشت های من
گفت و شنبه روز میلاد من
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابر که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروبه سه شنبه خاکسری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامیه من
روز چهار شنبه من
هه وقته خوشبختیه ما
وقت گندیدن من
وقت جون سختیه ما
عصر پنجشنبه امد
مثله سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر
بمیر
کنار هجوم بیکران شب میان خستگی جان و تنم دراز کشیدم . برای یک لحظه به هر آنچه که بر من گذشت اندیشیدم و بی هوا با صدای بلند خندیدم ،به حال خودم آری ! به حال خودم گریستم به حال خود رشک بردم به حال انسانها ، آنانی که ماندن و تحملم کردند
دلم می خواست در زمان نباشم دلم می خواست هیچ گاه فلسفه نمی خواندم دلم می خواست درد نمی کشیدم دلم می خواست ابله محض بودم. بی اندیشه برخاستم رفتم سراغ شیشه ی شراب سه ساله زندگیم سر کشیدم آنقدر که دیگر زمان معنای نداشت آنقدر که درد معنای نداشت و نه فلسفه . . .
خوابم برد ! خواب دیدم ومن این بار تمام زندگیم را در خواب ، دیدم !
وای بر من ! وای بر من
این با ر کدامین می را بنوشم که سکر زندگانیم در خواب باشد و راهی برای گریز . . .
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
............................................................................................................
برای تو ننوشته ام !این بار فقط برای خودم نوشتم برای همه مدتی که سکوت کردم حتی واژه ای به زبان نیاوردم و برای تنهاییم . . . .
ای دی ماه نحس من
ببین چگونه هر سال خاطرات تلخم را تکرار می کنی !
ببین چگونه هر سال در انتظارم می نشینی تا سیلی سرخی به صورتم زنی !
من چگونه از تو از تویی که ناگزیرم فرار کنم!
بیا وفا کن و دی ماه دیگری را برایم تکرار نکن
ببین چگونه روی زرد ام اما برای مردمی که هیچ از دل و اندیشه ام نمی دانند می خندم ؟
ببین چگونه در پستوی تنهایم به دنبال آرامش می گردم !
مرا بنگر که به دنبال پیامبری از این وادی به آن وادی سفر می کنم
و هر گز نخواهم یافت پیامبری را که رها از این عالم باشد.
ای دی ماه
ای نحسی از تو باد
مرا رها کن
که توان ماندن ندارم
بگذار فروردین در دل مغلولم جوانه زند
بگذار سپیده دم بدمد وتن خسته ام را جان دوباره دهد
بگذار باد خرسندی بوزد در میان گیسوانم و مرا کودکانه به پرواز در آورد . . .
من چگونه از تو ، از تویی که هر سال تکرار می شوی بگریزم ؟
برو ای ماه دی
که این بار ماه می می خواهم . . .
یاد و اندیشه اش جاوید
گاهی باید کرو لال شد اینگونه نیکوتر است. . .
من: حافظم کو !
تو اون رو بر داشتی ؟
من با حافظ تو چی کار دارم ؟
من: ندادیش مرغت بخوره؟
مرغ من تهوع سارتر می خوره !
من: هوا سرد نمی خوای اوجاقو الو کنی؟
زمستون کیو دیدی اوجاق الو کنه ؟
من: ها ! یادم نبود ما توی ماه برف، توی دلامون کوره روشن می کنیم .
من: میدونی اگه برف بیاد دنیا چه شکلی می شه ؟
هان ؟
من: هیچی نمی شه ! فقط آدما یخ می زنن !
تو دیونه ای؟
من: تو چی؟
چند بار بهت گفتم با سوال سوالم رو جواب نده ؟
من: آخ اگه بدونی کلم داره ورم می کنه اونقدر که همین روزاست که منفجر بشه
چرا اون شب حرف دلت رو بهم نگفتی !توی چشمام نگاه کردی و گفتی هیچ!
من: می دونی ما آدما چرا باید حقیقت رو نشخوار کنیم ؟
نشخوار کنیم؟؟؟
من: آره چون اگه این کارو نکیم از بلعیدن حقیقت خفه می شیم !
خوب بشیم !
من: آره خوب که خفه بشیم !
خوب اون موقع می میریم !
من: آره می میریم
من: امشب واسه من ستار می زنی؟
کوک نیست ! ناکوک
من: من کوکش می کنم تو برام بزن
برام بخون و بزن
برام بخون و بزن
برام بخون و بزن
چندان که گفتم غم با طبیبان درمان نکردند مسیکن غریبان
.
.
.
یادت اون روز بهم گفتی هرچه سرشار از تو٬
خنده داره و مزحکِ ؟
تو دلم گفتم :
« اگه من سرخوش و بهلول سان زندگی نکنم
می دانی که چه زهر تریاقی در درونم می جوشِ ؟ »
بگذار همه بی اندیشند که دیوانه ام . . .