تبليغاتX
راه در جهان یکی است و آن راه راستی است

« پیش از شما به سان شما

 

بیشمار ها

 

با تار عنکبوت

 

نوشتند روی  باد :

 

کین دولت خجسته جاوید , زنده باد »

 

محمد رضا شفی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:29  توسط مهسا  | 

 

داشتم به این فکر می کردم که ما انسان ها چرا به یکدیگر عادت می کنیم ناگاه غافل می شویم و چرا من گاهی تلخم و چرا گاهی . . .

خیلی وقت بود که نمی خواستم بنویسم  اما بی اندیشه امروز نوشتم . . . یاد بعضی ها دلم را پریشان می کند . . . نمی دانم !!  چقدر تلخم ...

گاهی یاد آنان که به یادت هستند و گاهی یاد آنانی که به یادت نیستند حتی یاد آنانی که در یادم بی یاد آنان نتواند .

به قول حسن پناهی : همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:45  توسط مهسا  | 

 

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

قمار کردم

دیشب مست بودم

تمام زندگیم را به پتیاره گیتی ٫ قمار کردم

و هر چه بود را باختم

اما هوس دیگر می خواهم

شور و حالیست امشب

آری من مست خواهم کرد

من قمار باز عالمم

قمار می کنم امشب خدایم را  . . .

(گوشه ای از دست نوشته هایم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:40  توسط مهسا  | 

کمی به این تصویر بنگر . . .

چه می بینی ؟؟؟

 

 

این عکس شاید نزدیکی ما به دنیای کودکیمان را نشان میدهد ٫ زیرا آنگاه که تو این عکس را تماشا می کنی عشق بازی دو عریان را می بینی که چکونه در دنیا خودشان زندانی شده اند اما  زمانی که این عکس را به کودکان نشان داده اند ٫ آن ها چیزی جز  ۸ دلفین را ندیده اند  . . . ! ! !

کودکیم را به جهانی از عشق نمی فروشم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:4  توسط مهسا  | 

 

 هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر / که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان / ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد / همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده / شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد / بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد

پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی / سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی

شود خار هر کـس که بد ارجــمند / فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند

کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر / نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر

ربــایــد هـمی این از آن آن از این / ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد / بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـــی سـود خویش / بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه / شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته

ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار / عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار

که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو / تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر / کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا / که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند / هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند

نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین / چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین

دریغ است ایران که ویـــران شـــود / کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود

همه سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایران به دشمن دهیم

چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد / در این مرز و بوم زنده یک تن مباد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:35  توسط مهسا  | 

پرونده:Economist-Batebi.jpg

 

چشم دل مي ترسد از فصل زمستان شما

از شكايت هاي باد و سوز طوفان شما

اي خيانت پيشه گاه دست شما راخوانده ام

من كه عمري آشنا هستم به شيطان شما

نقش شلاق ستم بر پشت من جا مانده است

كي فراموشم شود شبهاي زندان شما

من نمي خواهم بيان گرد تنهايي شوم

تا كه زخمي گردم از خار بيابان شما

عاقبت آغازتان روزي به آخر ميرسد

من هميشه منتظر هستم به پايان شما

جاوید باد راه آنانی که برای آزادی وآگاهی از جسارت و شجاعت تا پیراهن خونین یکه و تنها به ناکجا آبادی ها عروج کردند . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:40  توسط مهسا  | 

 

این سرزمینی که بوی غم می دهد
این،جا پای گنه کرده گان روز های قبل
ما نیز پای بر جا پای آنان می گذاریم

این تفرج عمیق
این یادگاری سال های بی انتها

وای وای ...
این سرزمین هیچ جایش سرای من نیست
من دلتنگ تر از دلتنگی های عصر جمعه ام
اندیشه ام بوی درد شب های بیداریم میدهد

این تنهایی که گه گداری
میهمان سفره دلهایتان می شود
این درد های که هیچ از آن سخن نگفته ام
هیچ همسفری از آن خبر نجسته است

بوی غم می دهد

بوی تازه ای نیست

        عطر غم یادگار
                                     دردواره های من اند . . .

گوشه ای از دست نوشته هایم

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:38  توسط مهسا  | 

های ... آهای
 
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
نازی : زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
 تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
 من : جیرجیرک آواز می خوند
نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟
من : کاشکی تشنه م بود
نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟
من : کاشکی گشنه م بود
نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟
من : سردمه
نازی : خب برو زیر لحاف
من : صد لحاف هم کمه
نازی : آتیشو الو کنم ؟
من : می دونی چیه نازی ؟
 تو سینه م قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم
 کوره روشن کردند
 سردمه
مثل آغاز حیات گل یخ
نازی : چکنم ؟ ها چه کنم ؟
من : ما چرامی بینیم
 ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
 نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
 اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
 از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
 من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از البای نهاد بشری
خرمت رنگ گل از رگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
 نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
 آدمی حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هیجانی ست بشر
 در تلاش روشن باله ماهی با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
 چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
 دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
 سردمه
 مثل پایان زمین
 نازی
 نازی : نازی مرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:57  توسط مهسا  | 

 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست 

 قولي است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود  

 فرداست بهشت همچون كف دست

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم        

 با این همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

 انصاف بده کدام خون خوار تریم

گویند کسان بهشت با حور خوش است  

 من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار 

   آواز دهل شنیدن از دور خوش است

این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند  

 یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند 

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و از آن

سر مست شد این جهان هستی را ساخت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:12  توسط مهسا  | 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست

فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:10  توسط مهسا  |